عسلم نفسه، نفسم عسله

سلام به تک تک دوستان مهربانم.

آنقدر با تاخیر به وبلاگ سر می زنم و آپ می کنم که دیگه یادم رفته از کجا و چگونه شروع کنم. این پست رو حدود یک ماه هست که پیش نویس کردم که عکس هم بذارم اما طلسم شده چون وقت آپلود عکس ندارم در اولین فرصت اگه شد عکسها رو هم قرار می دهم.

زندگی میگذره و کوچک و بزرگ و شیرین و تلخ و کوتاه و بلند، خاطرات ریز و درشتی از خود بجا می گذارد. با بچه هایم و همسرم روزهای بیادماندنی عمر را سپری می کنم.

دعای هر روز من: دنیای من بچه هام اند، خدایا این دنیای زیبا رو ازم نگیر. من بدون بچه هام هیچم. همه قشنگیها با اونا معنا پیدا میکنه. زنده و سلامت باشند و خونه ام با صدای خنده هاشون پُر باشه همیشه.

از عسلم بگم که خیلی نفسه:

دختر بزرگم از فردای روز تولدش یکسره میگه : سوری تو گفتی که 5 ساله بشم قدم بلندتر میشه پس کو؟

علاقه زیادی داره که در کارها کمکم کنه بخصوص ظرف شستن که عاشقشه اما بهای سنگین این کارش خیس شدن خودش و کابینتها و ... است. گردگیری هم مورد علاقه اش هست که اونم یه رایت تموم میکنه و دستمال توی دستش معمولا از شدت استفاده از رایت خیس خیسه.

عاشق خواهرشه اما خب شیطونی های خاص خودش رو داره. مثلا گاهی بیخودی صدای نفس رو درمیاره یا اسباب بازیهایش رو کنار نفس میریزه و اونم که حسابی دلش میره و بهش نمیده و نق نق نفس رو درمیاره. کلا به نفس خیلی حساسه و به من میگه: تو باید لباسهای منو بپوشی چرا واسه نفس رو تو می پوشی. تو باید بهم غذا بدی، تو باید روی پاهات منو بخوابونی و ... البته گاهی نفرین های از ته دل هم نثار نفس می کنه که دل من ریش ریش میشه.

گاهی هم کلی با نفس میرقصه و رابطه اشان حسنه میشه و کلی قربون صدقه نفس میره و یا شکلک واسه نفس درمیاره و نفس هم با صدای بلند میخنده واسه خواهرش.

یه بار هم قلبم رو به درد آورد و یکدفعه برگشت گفت:‌سوری هیچکس منو دوست نداره. هنوز هم اشکم درمیاره طوری با دل شکسته اینو گفت که هیچ موقع دوست ندارم یادآوری کنم اما اینجا یادگاری گذاشتم تا روزی که توانست بخونه بدونه که مامان و بابا عاشقانه دوستش داشتند، دارند و خواهند داشت. مطمئناً عسل فکر میکنه که با اومدن نفس ما دیگه اونو دوست نداریم با اینکه فیلمهای کودکی و عکسهای بچگیش رو برایش گذاشتم و توضیح دادم که تو هم مثل نفس بودی که ما مراقبت بودیم و ... تا الان بزرگ شدی و نفس هم باید بهش برسیم تا مثل تو بزرگ بشه بازهم احساس می کنم درک نمی کنه چون میگه: سوری من دوست دارم کوچولو بشم اندازه نفس باشم.

هزار هزار ماشالله آنقدر قرتی هست که از الان به فکر عروسی کردن و ... هست.میگه : حتما حتما باید دسته گلم سفید باشه . میگم چرا؟ میگه : آخه با لباس سفیدم ست بشه. شوهرم هم باید حتما کت و شلوار سیاه بپوشه. میگم چرا؟ میگه: چون بابام سیاه پوشیده و خیلی خوشگل شده شوهرم هم خوشگل میشه ایشالله. هر چیزی هم که دستش میریسه مثل شال بلند، پتوی مسافرتی، چادر و ... دور کمرش می بنده و دنباله واسش میذاره و میگه: دوست دارم لباس عروسم مثل تو باشه یه عالمه دنباله داشته باشه و همه پشت سرم راه بیان. منم عزیزم برایت بهترین ها رو آرزو می کنم و عاشقانه منتظر آنروز هستم که عروس قلبم، زیباترین عروس بشی گلم.

خوب یادمه که همه ما کلاس سوم دبستان ساعت رو یاد گرفتیم و معمولا کاردستی ساعت درست می کردیم و می بردیم مدرسه اما دختر 5 ساله من حدود چند ماهی هست که ساعت رو کاملا میدونه، البته به این شیوه: مثلا اگه ساعت نه و بیست دقیقه باشه میگه: سوری عرقبه بزرگه روی چهاره و عرقبه کوچیکه روی نه. من هم متوجه میشم . البته به لطف کنترلهای تلویزیون، م ا ه و ا ره ، دی وی دی و ... عسل ارقام انگلیسی را خیلی خوب بلد شده اما اعداد فارسی رو بلد نیست. یکبار هم اومده میگه : سوری دو تا یک یعنی ساعت چنده ؟ میگم: یازده. میگه: آهان پس حلیم سلطان الان شروع میشه. الهی مادر دورت بگرده نازنینم .

امسال اول ماه مهر دخترم مرحله جدیدی از زندگی رو شروع کرد و وارد پیش دبستانی شد. روزی که عسل رو با یونیفورمش دیدم قابل وصف نیست چشمانم پر از اشک بود و برایش سربلندی و موفقیت در تمام مراحل زندگیش بخصوص درسش از خدا خواستار شدم و آرزو کردم روزی دانشگاه رفتنش را شاهد باشیم و جشن فارغ التحصیلی برایش بگیرم انشالله مهندس هم میشه و مامانش رو به آرزوش می رسونه. آخ که دلم ضعف رفت از الان واسه مهندس کوچولوم.

عسلم آهسته آهسته بزرگ شو مادر، میخوام با لحظه لحظه بودنت زندگی کنم. میخوام با بوی تنت نفس بکشم ، میخوام در کنار تو باشم تا بمیرم، میخوام هر چی غم داری به من بگی، میخوام غمخوارت باشم، میخوام سنگ صبورم باشی، میخوام همه کسم باشی آهسته بزرگ شو مادر می ترسم حتی می ترسم مدرسه تو را از من دور کند. مامانت عاشقته همه جوره.

خودم بغل می گیرمت پُر می شم از عطر تنت

میخوام تو هم بفهمی که می میرم از نبودنت

خودم بجای تو شبا بهونه هاتو می شمرم

جای تو گریه می کنم جای تو غصه می خورم

بهونه قشنگ و کوچولوی من واسه زندگی یک روز که بزرگ بشی و بیا و وبلاگت رو بخونی، یا روزی که با نفس دو تا خواهر که مثل دو تا دوست خیلی خوب قدر هم رو بدونین می فهمی که مامان هر دوتاتون رو دوست داره و اگه در ترازوی احساس من هم قرار بگیرین به جرأت بگم که کفه تو سنگین تر هم هست. پس فکر نکن که نفس میان ما قرار گرفته. خورشید تابانم بتاب به روح خسته من تا زندگی را از تابش تو معنا کنم.

از نفسم بگم که خیلی عسله:

امروز ماهگرد نفسه و دخترم هفت ماهه میشه. دختر کوچولوم هم داره کم کم بزرگ میشه. وابستگیش هم به من بیشتر بیشتر.

از آغاز 5 ماهگی نشستن رو شروع کرده و حسابی واسه خودش بامزه شده. اوایل دور تا دورش متکا میذاشتیم اما دو هفته بعدش دیگه کاملا تعادل خودش رو حفظ میکنه.

از 5 ماه و یک هفتگی دس دسی رو یاد گرفته و دست میزنه بخصوص موقع برنامه شاد و زیبای عمو پورنگ هزار و شصت و شونزده. عسل که عاشق عمو پورنگ بود از بچگی حالا نفس هم اضافه شده.

اواخر ماه ششم هم اصواتی مثل بو بو، مه مه، ما ، داره از خودش درمیاره. گاهی هم با نیم جیغی خاص عسل رو صدا میکنه تا متوجه اش بشه.

سه چهار روز هم هست که داره روروک سوار میشه و بیشتر دنده عقب کار میکنه.

یه سرماخوردگی خفیف رو پشت سر گذاشته اما دوباره آبریزش داره و میگن واکسن سرماخوردگی هم نمیتونه بزنه چون بخاطر شیر مادر ایمنی بدنش تأمینه.

عاشق بادکنک باد کرده و کیسه فریزر باد کرده است و کلی باهاش بازی می کنه. به تازگی با دیدن توپ دست عسل داد و قال راه میاندازه و خودش رو پرت می کنه سمت توپ.

یک هفته تمرینی که رفت مهد کودک کلی اذیت شد و وابستگیش به من خیلی زیادتر شد جوری که دیگه توی خونه هم میخواست که همیش بغلم باشه و با ندیدنم میزد زیر گریه. فعلا حدود یک ماه و نیم هست که داخل اتاقم در اداره نگهش میدارم تا ببینم تا کی میشه اینکار و کرد. البته سخته با بچه چند ماهه سر کار و نگهداریش اما بازهم راضی ام چون آخرین باری که رفت پیش مربی اش و صدای گریه اش قطع نمیشد کلی اذیت شدم و قید کارم رو میخواستم بزنم. همکار خانومی که بامن در یک اتاق هستیم نهایت همکاری رو می کنه و بهرحال نفس رو با همه شیطونی هاش تحمل میکنه و تازه عاشقش شده و میگه خیلی دلتنگ هم میشه آخه یک روز درمیان میاد سرکار. با بودن نفس کنارم آرامش روحی بیشتری دارم. تازه تموم همکارانم مرد و زن هم نداره بی نهایت دوستش دارند و خلاصه که نفس یه کارمند کوچولوی نفسه واسه همه.

از آغاز چهارماهگی آب دهانش حسابی میره. در آستانه 7 ماهگی در لثه پایینش جوانه زدن دو دندان مشاهده میشه. همین روزها باید در تدارک آش دندانی و سفره مخصوص دندان درآوردن واسش باشم.

دو تا عروسی هم رفتیم اولی عروسی دوست باباسیاوش و دومی عروسی پسر دایی بابا سیاوش که خیلی خوش گذشته و هر دو تاش نفس خیلی همراهی کرد. بچه های تو سن نفس در هر دو تا عروسی یا در حال گریه بودند یا پنبه در گوششون بود. اما نفس هر دو تا عروسی یه چرت هم با سر و صدای تالار خوابید.

یه مسافرت دو روزه هم به بندر انزلی داشتیم و خیلی با دوتا فرشته بهمون خوش گذشت بخصوص قایق سواری در مرداب انزالی که برام خیلی هیجان آور بود.

 از دخترها و خودمون به مناسبت نهمین سالگرد عروسیمون که 16 مهر هست عکس آتلیه گرفتیم که به محض آماده شدن میذارم. یه عکس چهارنفره خوشگل و یه عکس دوتایی از خورشید و ماه تابانم گرفتیم.

16 مهر 1391 یادآور 16 مهر 1383 سالگرد قشنگترین روز زندگیم هست. سیاوش همسر دوست داشتنی ام همواره دوستت دارم و با وجود عسل و نفس بازهم بیشتر جای قلبم را عشق تو پر کرده است. با تمام وجودم عاشقتم.

17 مهر برای نفس آش دندونی پختم و از خدا خواستم که دندونهایش به آرامی و بدون اذیت در بیاد و همون روز فهمیدم که دو تا دندونش سر بیرون زده و بسی خوشحال شدم. البته همه قشنگی های اول رو با عسل تجربه کردم اما بازهم سر هر حرکت نفس و هر رشدی که داره مثل مامانهای ندیده رفتار می کنم.

یاد گرفته اگه بخواد کسی رو متوجه خودش کنه یا مثلا من و باباش یا عسل رو صدا کنه میگه: اه وقتی هم که ما تکرار میکنیم : اه خوشش میاد و یکسره میگه تا ما هم بگیم.

مرسی از همه شما دوستان که باز هم به من بی معرفت سر می زنید. دوستتون دارم مثل همیشه یه عالمه. غنچه هاتون رو ببوسین. تا بعدبای بای

/ 58 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

دلم تنگ شده برای 2 تا فرشته ناز. پس کجایین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نگران شدم.

هستی

سلام اومدم برای یک ختم قرآن دعوت تون کنم برای سلامتی یک کوچولوی سه ساله به نام علی http://termination.blogfa.com/ و همینطور یک وبلاگ دیگر که آدرسش را در زیر خدمتتون دادم . جمع دوستانه کوچیک در وبلاگی با عنوان کار خوب داریم که خوشحال می شیم شما کنارمون باشین اگر تمایل هم ندارین که انشاالله همیشه موفق باشید http://kare-khoob.blogfa.com/

مهتاب

سلام خوبين خدارشكر تروخدا بياين دلم براتون تنگ شده

سعید

سلام داداش خوبي؟من ازسايتت خیلی خیلی خوشم اومددوست دارم تورو تولینک باکسم داشته باشم وتورولينک کردم وتوهم منولينک کن ادرس وب:http://spasandpour.mihanblog.com/ عنوان:دانلودفيلم.بازي.اهنگ برای شماهم تبادل لینک هوشمند هم پذیرفته میشود http://linke.ozz.ir/

مامان مهدیس و محمدراستین

سلام. سوری جون دیگه غیبتتون طولانی شده و هیچ عذری پذیرفته نمیشه جز اینکه با یک عالمه عکس و خبر عروسکهای نازتون به زودی آپ کنید. روی ماه هر سه تاتون رو میبوسم[قلب]

محدثه

سلام دوست عزیز ،انجمن ازاد و تفریحی پیشگامان ایران از شما دعوت به عمل می اورد سایتی پر از صمیمیت و هیجان...تفریح،سرگرمی،آموزش،دانلود... ادرس: http://www.gc-tm.com/Funny/member.php?action=register&referrer=719

یاسین

سلام خیلی جالب بود به وبلاگ منم سر بزنید

جشنواره تولید کتابهای صوتی کودکان

دوست بزرگوار سوری عزیز برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان ، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم .برای این کار، کافی است یک یا چندین کتاب مناسب کودکان و نوجوانان را انتخاب کرده، آن را بازخوانی نموه و فایل صوتی را برای ما ارسال نمائید و یا اینکه یکی از قصه ها ،داستانها و متل های محلی خود را با زبان و لهجه خود ضبط و به این جشنواره ارسال نمائید.بدین ترتیب شما علاوه بر اینکه در یک حرکت فرهنگی عظیم سهیم شده اید، بی هیچ هزینه ای جزو پدیدآورندگان کتاب کودک می شوید و همچنین در راه حفظ فرهنگ ، زبان و یا لهجه محلی خود گامی بزرگ را می پیمائید. از شما بزرگوار رسما دعوت به عمل می آید تا در اجرای این جشنواره ، درخواست " همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و با اطلاع رسانی یا هرگونه اقدامی که خود صلاح می دانید، یاری مان نمائید.

مهتاب

سلام سوري خوبين كجاي عزيز خيلي دير كردي تروخدا يه خبري از خودت بده مردم از نگراني