عسل و نفس عشقهای مامان و بابا




|
عسل و نفس عشقهای مامان و بابا هنگامه های زیبای زندگی من و بابا عسل و نفس
| ||
|
سلام به همه دوستان خوبم. نتونستم واسه روز مادر آپ کنم اما اینجا روز زن رو به تمامی خوانندگان زن این وبلاگ و روز مادر را به همه مادران دوست داشتنی تبریک می گم. مدتهاست دلم تنگ شده که بنویسم. از جون و دلم واسه عشقهای زندگی ام. واسه همسر خوبم. واسه دخترم عسل که جونم واسش میره و شیرینی وجودش زندگی را به کامم عسل کرده. واسه دخترم نفس که نفسهایم با نفسش میاد و میره. خدایا چقدر دوستشون دارم؟ هیچ سنگ ترازویی نمی شناسم که میزان این عشق را بسنجد. آنقدر عاشقشونم که آسمانها و زمین در برابرش به مثال ذره ایست. سیاوش، عسل و نفس، سوری عاشقانه دوستتون داره. عاشقانه هایم عاشقتونم......... برای همسرم سیاوش: یه عاشق مثل من خوشبخته با عشق کنارت راضیه از هرچی داره
برای دخترم عسل: تماشای تو عین آرامشه تو زیباترین آرزوی منی برای دخترم نفس : خدا تورو واسه دل من آفرید حتی اگه خدابخواد تورو بهش پس نمیدم عسل حسابی محو بازی Angry Birds شده و روزها سرگرمیش بازی کردن با اونه. رفته بودیم خرید، اصرار کرد که پیراهنش رو برایش بخرم: هر روز شیرینتر از دیروز: شیطنت عسل با لباسهای نفس و باقی وسایلی که همه رو در پذیرایی چیده و خونه رو کرده بازار شام: نفس در کالسکه ای که به تازگی واسش گرفتیم و چون خانومی قرمز دوست داره برایش به رنگ دلخواهش قرمز گرفتیم: عسلم برقص تا دنیا برامون برقصه: عاشق اینطور نگاه کردن نفسم: یه عصر دل انگیز بهاری با دخترانم عسل و نفس راهی پارک شدیم: یکی از بازیهای جدید عسل هم اینه که یکسره لباسهای منو می پوشه و در میاره و کلا تو خونه اکثرا با لباسهای من سر میکنه و هیچوری از سرش نمی افته. این لباسها شامل مانتو، لباس خواب، سارافون، تاپ، تی شرت و ... میشه. چند نمونه واسه یادگاری: نفس عاشق زیر کابینتهای آشپزخونه است و معمولا وقتی در آشپزخونه مشغولم و نفس نا آرامی میکنه، میارمش میذارمش روی کابیت و اونم تا دلتون بخواد دست و پا میزنه و شادی میکنه: عسل از اول اردیبهشت نزدیک خونه مهدکودک ثبت نامش کردیم و میره. البته صبحها خیلی سخت بیدار میشه. اینجا نفس خانومی داره خواهرش رو واسه مهدکودک بیدار می کنه: طرز خوابیدن نفس خانوم. پاهایش رو دقت کنین چطوری گذاشته. توی شکمم هم که بود خیلی بد حرکت میکرده و بیشتر وقتا انگار که توی دلم ایستاده بود. دکترها موقع سونوگرافی می گفتند احتمالا بعداز بدنیا اومدن خیلی عجیب و غریب بخوابه: یه بعداز ظهر بهاری و عشقهای من در خواب ناز اونم روی یک کاناپه: بازی نفس با آویز موزیکالش: گردوی تپلی مامان و بابا: عشقهای مامان و بابا: اولین جغجغه گرفتن نفس با دستان خودش در 52 روزگی: اولین حضور نفس در مغازه باباسیاوش در 37 روزگی:
عکسهای فوق العاده از دخترم نفس در 57 روزگی که مامان سوری شکار کرده: خیلی خیلی جدی نشسته: ریسه رفتنش از خنده واسه مامان: حرف زدنش با مامان سوری: خجالت کشیدن و ناز کردن عزیزکم: و عکس آخر که عاشقشم، لم دادن خانومی: دوستان گلم ساعت 54: 2 بامداد است و بعلت ترافیک و مشغله کاری در طی روز به اجبار شبها میام نت و این پست رو وقتی که عسل و نفس خوابیدن، آپ کردم. همتون رو دوست دارم تا بعد [ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۱ ق.ظ ] [ سوری ]
سلام به همه دوستان. خوبین. خوشین. سلامتین. ما هم ای هم خوبیم هم خیلی مشغول بچه دارییییییییییی. دوران شیرینی و فراموش نشدنی رو طی می کنم با دو غنچه زندگیم اما یک جورایی سختی و خستگی هم به دنبال داره. ستاره های زندگیم عسل و نفس:
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتون دارم یه عالمه: اولین ستاره زندگی: دومین ستاره زندگی: عسل گلی: نفس گلی: عسل حسابی شیطون تر، لجوج تر، یکدنده و حرف گوش نکن شده. نمی دونم از فضای مهد دور شده اینطور اذیت میکنه یا تغییر فضای خونه و اومدن عضو جدیدمون نفس باعث شده که رفتار عسل نگران کننده بشه. نفس هم در آستانه 2 ماهگی قرار داره و حسابی خواستنی و شیرین شده . عاشق رنگ قرمزه. عاشق اینه که باهاش حرف بزنیم و اونم حسابی دست و پاهایش رو واسمون تکون بده. عشقه ترنجبینه و هر چقدر بهش بدی میخوره برخلاف خواهرش عسل که اصلا دوست نداشت. بیخودی گریه نمی کنه و معمولا صدای گریه بلندش فقط بخاطر آروغی که داره و نگرفتیم. سرخ و سفیده و تپل و مپل مامانشه. واسه من مثل عروسکی میمونه که دارم باهاش بازی میکنم . هر چی سن بالاتر میره واقعا بچه داری زیباتر میشه. عسل تجربه 27 سالگی و نفس تجربه 32 سالگی ام هست. هر کدوم دنیای زیبایی برایم به ارمغان آوردند. البته که سر عسل بی تجربه و ترسو بودم. اولین حموم عسل رو در چهار ماهگی به تنهایی انجام دادم اما نفس رو در 15 روزگی خودم تنهایی حمام کردم و خیلی خیلی زیبا و تکرارناشدنی بود برام. اولین حمام نفس در ده روزگی: با تعجب نگاه کردن نفس به عسل: نفس بعد از اولین حمامش در ده روزگی که 5 ساعت پشت سر هم خوابید و اصلا واسه شیرخوردن هم بیدار نشد: حلاوت شیرینی وجودت منوکشته: قبول باشه دخترکم:
عاشق چانه گرد دختر کوچکه ام: فرشته ای بنام عسل: اولین پستانک گرفتن نفس در 17 روزگی: دختر شیطونه مامان و بابا: نفس ملودی آویز بالای تختش رو میشناسه و هرجای خونه که باشه و صدای اونو بشنوه از خودش عکس العمل نشون میده: نفس در 29 روزگی: نفس در یک ماهگی: عسل در یک ماهگی:
دختر بسیار بسیار قرتی مامان و بابا: عاشق ژست گرفتنشم: عشقولونه های بابا سیاوش با دختران شیرینش: پی نوشت 1: دوستان خوبم می دونم که خیلی دیر به دیر میام اما قول میدم که همیشه مثل این آپ دست پر بیام . همتون رو خیلی خیلی دوست دارم. از همه دوستان و وبلاگشون با خبرم اگه می بینید کامنت نمیذارم بخاطر اینه که شاید در حال خواباندن نفس به وبلاگشون سر می زنم و شرایط تایپ ندارم یا اینکه مشغول غذا دادن به عسلم . پی نوشت 2: لیلی جون مامان یونای عزیزم دلم واستون تنگ شده. وبلاگت واسم باز نمیشه اما خیلی خیلی به یادتم عزیزم حتما شماره جدیدت را برام خصوصی بذار. دوست دارم دوستان وبلاگی ام بدونم تنها دوست وبلاگی که روز بدنیا اومدن نفس و ساعاتی بعد از عمل به من زنگ زد لیلی جون بود که جا داره اینجا از تشکر کنم و بگم که مرسی از محبتت و امیدوارم که دوستی امان پایدار و پایدار بماند. تا بعد [ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٤ ب.ظ ] [ سوری ]
| ||