عسل عشق مامان و بابا
تو هنگامه زیبای زندگی من و بابا هستی
سلام به همه دوستان. آنقدر این هفته به سرعت باد گذشت که گذر زمان را نفهمیدم تازه خیلی هم بی معرفت شدم و از شماها غافل. ولی باور کنین بدجوری درگیر کار شدم و اصلا هم واسه دیدن وبلاگهای دوستان عزیزم هم فرصت کوچولو پیدا نمی کنم. البته با خبرهای خوب و خوشی اومدم. قبل از هر چیز میخوام همینجا از زحمات همسر عزیز و دوست داشتنی ام سیاوش تشکر و قدردانی کنم و موفقیتهای بدست آمده را از صیمیم قلبم بهش تبریک میگم. سیاوش جان، کسب مقام اولی در قهرمانی مسابقات پرورش اندام در شهر قدس و کسب مقام دوم در قهرمانی مسابقات بادی کلاسیک جنوب شرق تهران مبارکت باشه. کسب مدال طلا و حکم مقام اول قهرمانی در وزن 80 کیلوگرم
کسب مدال نقره و حکم مقام دومی قهرمانی در وزن 80 کیلوگرم تو باعث افتخار من و عسل و خانواده هستی عشق من من و سیاوش همیشه عدد 13 برایمان خوش شانسی آورده یعنی روز 13 آذر 82 عقد کردیم، کوچه و پلاک خونمون که خریدیم 13 بود و روز 13 آذر 85 جواب مثبت آزمایش بارداری رو گرفتیم و حالا هم شماره 13 باعث قهرمانی بابا سیاوش شده. 13 دوستت داریم. و اما..... جشن 5/2 سالگی عسل رو خیلی خیلی مختصر گرفتم با کلی خستگی، چون بابا سیاوش دقیقا پنجشنبه بسیار حالش بد بود و رژیم سه ماهه بخصوص هفته های آخر رژیم وحشتناک باعث شد که سیاوش به حال نزار بیفته. البته شاید کسی به غیر من متوجه زحمات زیاد سیاوش بخاطر مسابقات نشده باشه واسه همین این مقامها صددرصد ازان سیاوش بود چون استحقاقش رو داشت. منم با بی حوصلگی واسه دخترکم کیک پختم البته همیشه با فر اجاق گاز درست می کردم اما اینبار با مایکروویو انجام دادم که خیلی خیلی به مذاق همه خوش اومد. چون گردو و کشمش و موز هم داخل آن ریخته بودم پودر کیک رشد با طعم پرتغال بود. البته که من بخاطر سیاوش و تحت تاثیر قرار گرفتن مسابقات سیاوش بی حوصله بودم اما عسل هم اصلا همکاری نکرد یعنی نه موهایش رو گذاشت درست کنم و نه لباسش رو عوض کرد. انگار اینطوری بیشتر دوست داشت، من اذیتش نکردم و خیلی خودمانی توی اتاق کوچیک خواهرم واسش شمع و فشفشه و ... روشن کردم و کادوهایش را دادم. ملاحظه کنین دخملی رو با موهای ژولیده: ستاره دو سال و نیمه من دوستت دارم خیلی زیاددددددد تو عزیز دل مامان و بابایی گلکم کادوهای من و سیاوش به دخترک 30 ماهه امان: خونه اسباب بازی: اینم سرهم شده خونه اسباب بازی که من بیشتر خوشم اومده آخه خیلی بامزه و جالب بود. بخصوص لوازم خانه اش مثل: تختخواب، میز توالت، کمدلباس، مبلمان، میز ناهارخوری، آباژور، درختچه، صندلی و ... اینم چتر کوچولوی دخملی. وقتی دیدش بهم گفت سوری از اونا که خاله شادونه داره. از تعجب داشتم شاخ درمی آوردم چون به واقع من همیشه دست ملیکا زارعی (خاله شادونه) از این چترها می بینم: دوتا کتاب که یکی آموزش وسایل هست که خیلی جالبه و دیگری کتاب رنگ آمیزی هست که واسه سنین بزرگتر هست اما عسل هم خوب با اون رنگ میکنه البته به کمک مامان سوری: هلی کوپتری که بانخی که زیر دُمش هست و کشیدن آن حرکت میکنه: همتون رو دوست داریم تا بعد سلام به همه دوستان. باور کنین هر روز که کامنت ها رو می خونم احساس غرور می کنم از داشتن چنین دوستان بامحبت که با وجود مشغله های زیادم و شرمندگی سر نزدن به وبلاگها همواره یاد ما هستند. بخدا ما هم دوستتون دارم زیاد زیاد. امروز برایم روز مهمی هست چون اصلا در باورم نمی گنجد که چرخ زمانه می چرخد و به سرعت باد خاطرات خوب و بد برایمان باقی می گذارد. امروز دخترکم، عسلکم دو سال و نیمه شد و من باور ندارم که دوسال و نیم از آمدنش و بودنش با ما می گذره آنقدر که شیرین هست مثل اسمش روزگار رو برایمان شیرین و خواستنی کرده. باور ندارم من هم دو سال و نیم هست که کودکی شده ام. همبازی دخترکم، با خنده هایش می خندم با ناراحتی اش پریشان حال می شوم و حاضرم تمام باقیمانده عمرم را بدهم تا دقایقی دخترکم را دلخور و ناراحت نبینم. عسل زیبایم، قشنگی روزگارم، داشتنت بزرگترین نعمت خدا بر من است، خاک پایت را سورمه چشمانم میکنم. بمان عزیزکم و بهترین لحظات را برای من و بابا به ارمغان بیار. ای دلخوشی نازک دلم، دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم، فقط خدا می دونه چقدر. خدایا بازهم سپاس.
عزیزترینم دو سال و نیمگی ات مبارک عسل طلام در دوسالگی: وزن: 12600 / قد:90 سانت. از این جمعه یعنی 9/11/88 مسابقات بابا سیاوش شروع میشه و البته که ما هم یه جورایی درگیر هستیم. چهار پنج جمعه پشت سر هم مسابقه هست و من و عسل هم پنج شنبه و جمعه می رویم خونه مامانم تا سیاوش بتونه راحت تمرین و استراحت کنه و دوستش واسه یکسری کارها و تمرینات میاد خونمون. واسه بابا سیاوش که خیلی خیلی زحمات زیادی کشیده آرزوی موفقیت داریم انشالله که همیشه و همواره موفق باشی عزیزم. من و عسل عاشقانه دوستت داریم. روز دوشنبه 5/11/88 عسل رو با اصراهای زیاد خودش بردم مهد نزدیک خونه البته نه اونقدر نزدیک حداقل یه کورس ماشین باید سوار شد اما مهد جدیدالتأسیس هست و خیلی هم تمیز و مرتب و کادر و پرسنل بسیار فهمیده و زبره. خیلی از محیطش خوشم اومد البته من و سیاوش و مامانم اصلا دوست نداشتم عسل قبل از عید بره مهد اما خودش آنقدر گفت که راضی شدم آزمایشی بره تا اگه دوست داشت و خوشش اومد مهدکودکی بشه. اما.... عسل شاد بعد از بیرون اومدن از خانه و رفتن به مهد کودک اینجا هم حیاط مهد کودک در حال تاپ بازی پس از رفتن با مربی به کلاسش در دفتر منتظر بودم و با مدیر مهد در مورد نحوه کلاسها و ساعات کار و ... صحبت می کردم که دیدم عسل را گریان و هق هق کنان آوردند کلی ناراحت شدم. مدیر این مهد کودک هم معتقد بود زیر 3 سال بهتره مهد نیاد. حالا خوبه من نظرم این بودکه نیمه وقت عسل رو مهد بزارم یعنی 1 تا 5/4 بعداز ظهر اما عسل انگار خوشش نیومد. حالا هم دیگه یکسره میگه من مهد کودک نمیرم خونه مامانی میرم. این حکایت مهد رفتن عسل. فردایش واسه مامانم تعریف کرده و گفته: مامانی، سوری منو دوست نداره. منو برده مهد. تو خیلی خوبی. امان ازدست زبونت انگارمن هی میگفتم:مهدکودک میرم. مکالمات مامان سوری و عسل: عسل: سوری توخه میخوام. (تخمه) سوری: نداریم. عسل: داریم. همیشه توخه داریم. ------------------ روی فرش خونه ناغافل ج ی ش کرده و من عصبانی میپرسم: سوری: چرا بهم نگفتی ج ی ش داری؟ عسل: آخه خودش اومد. ----------------- عصبانی شده ازدست من نمیدونم چرایکدفعه برگشته میگه: عسل: دیگه خونتون نمیام، حالا ببین!؟ سوری: پس کجا میری؟ عسل : خونه مامانی میرم. ----------------- بهش غذا دادم یادش رفته تشکر کنه میگم: سوری: عسل غذا دادم چی باید بگی؟ عسل: مرسی سوری. حباسم نبود (حواس) ----------------- موقع سیب زمینی سرخ کردن واسه عسل دستم سوخت: سوری: عسل دستم سوخت. عسل: چی شده؟ دستت سوخته؟ سوری : آره مامان عسلم. عسل: عیبی نداره عسیسم خوب میشه. (عزیزم) سوری: ------------------- عسل : سوری آب میخوام. سوری: یه کم وایسا برات میارم. عسل: الان آب میخوام. آب روخورده و لیوان بهم دادوگفت: مرسی. دیدم منتظر برگشته میگه: عسل : سوری بگو خایش میکنم. (خواهش) -------------------- داشتم لبو میخورم آخه خیلی دوست دارم عسل دیده و باترس میگه: عسل: داری خون میخوری. بیچاره سوری باید خون بخوره. سوری: ----------------- منو عصبانی کرده بهش میگم: سوری: بگم لولو بیاد تو رو بخوره منو اذیت میکنی؟ عسل: من لولو رو می کُشم اگه بیاد. سوری: ----------------- سوری: عسل دوستت دارم. عسل: من بیشتر. سوری: من بیشتر بیشتر. عسل : خودم بیشتر بیشتر بیشتر دوستت دارم. سوری : ------------------ 1. به تازگی راه و بیراه به من مامان میگه و کمتر سوری میگه. خیلی خوشحالم. وقتی میگه مامان انگار دوباره زنده میشم. 2. عاشق پسته شور شده. فقط و فقط هم دوست داره با پوست بمکه یعنی ترشی و شوری اونو دوست داره و دیگه مغزش رو نمیخوره. 3. دلش درد میکرد و چای نبات خورده و از دلش می پرسه: دلم خوب شدی؟ 4. بعضی از افعال و جمله بندی ها رو هم اشتباه میگه: مثلا میخواد بگه صداش نمیاد میگه: صداش نمی شنوه. یا بجای فکر کردم میگه: میگم لولو خورده تو رو. 5. بعضی وقتی که سرم به کاری گرمه و حواسم بهش نیست عصبانی برمیگرده و میگه: سوری حرف منو گوش کن. 6. مامان بازیه جالبی با علی درمیاره مثلا یه دفعه میگه: علی اصاب منو خُرد کردی. (اعصاب) 7. ناغافل اومده و بوسم کرده. منم بوسش میکنم. برگشته میگه: سوری بگو مرسی ، بگو گوگونت برم (قربونت برم) کلمات جدید عسل: مسابگه=مسابقه/شاتونه=خاله شادونه/اساب بازی =اسباب بازی امیردندون = خمیر دندان / دَسال تاگذی = دستمال کاغذی آسوبت باشه = عافیت باشه / سلام خوشگله / ببین یاد گرفتم بازی و سرگرمی جدید عسل خانوم: آخه من هر روز واسه عسل ماست تازه و پرچرب میخرم تا ترش نشه آخه ماستهای یک کیلویی بعد از باز شدن به نظر ترش می شوم و عسل هم عادت داره غذایی که بهش میدهم حتما با ماست قاطی بشه آخه میدونید که قورت میده غذا رو. به همین دلیل ظرفهای ماست لیوانی زیاد دارم که سرگرمی دخملی شده: آهنگ گذاشته و داره میرقصه که ازش عکس انداختم: چون باباسیاوش درگیر مسابقات هست امشب خودم کیک درست می کنم و یه جشن خیلی کوچولو خونه مامانم واسه عسل میگیرم جشن 2 سال و نیمگی دختری. انشالله هفته بعد دست پُر میام. روی ماه همه غنچه هاتون رو ببوسین از طرفم. همتون رو دوست دارم تا بعد
















































































| Design By : Night Skin |




